- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:40
باور نمیشه یهروز بهخاطر اون ناناستاپ نامجو گوش بدم!
77 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
دوتا آدم در دایره دوستانم وجود دارند که هیچوقت از روی دلخوشی پیامهایشان را باز نمیکنم و انگار جوابدادنهایم از سر اجبار است. تنها به این دلیل که میدانم موضوع پیامهایشان جز شکایت از روزگار و بعد هم سرزنش خودشان چیز دیگری نیست. من هیچوقت به مرحل
78 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
زنگ زده بود درباره یک نامه اداری بپرسد. گفت: ببین! عزیزجان... توی کشویِ اولی کتابخونه، کیف مدارک رو ببین. احتمالا اونجاست. پشت خط، برای چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد. زن تازه با سکوت مرد یادش افتاد، آنها دیگر خانه مشترکی ندارند، دیگر کتابخانهای وجود ندارد و شش ماه است که بدون هم زندگی میکنند.
80 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
همه آنچه که از سر گذراندهام یا همچنان میگذرانم، از غمها و شادیها گرفته تا دلخوشیهای کوچک، عاشقیتهای یواشکی و گریههای مکرر در همان لحظهها، نامشان غم یا شادی تکرارنشدنی است. مدتی از وقوعشان که بگذرد، نام تجربه زیسته بر خود میگیرد. تجربههای زیستهای که از من زنِ قصهگویی میسازد که گاهی آنها را کلمه به کل...
81 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
من هیچچیز نداشتم که به او بگویم. او استاد بلامنازعِ نوشتن و ساختن جملههایی بود که هیچجا و هیچوقتی نشنیده بودمشان. او پیش از من به همه قشنگترین آهنگها دل سپرده بود، کتابهای زیادی خوانده بود، خدای کوچکِ فیلمدیدن بود و زنهای زیادی قبل از من، بیاندازه دوستش داشتند. من فقط میتوانستم یواشکی و از راه دور د...
82 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
انتظار میرفت که بعد از جدایی از همه مردان متنفر باشم و تا مدتها دور رابطه با همه مردان را خط بکشم. اما این اتفاق نیفتاد. حتی علاقهام به مردان بیشتر شد یا از همسر سابقمم متنفر نبودم و بیاندازه دلتنگش میشدم. خلاصهاش، دنیا همانقدر که با حضور زنان قشنگ است، همانقدر هم با حضور مردان قشنگتر میشود.
83 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
میخوام بگم افسار تمام رفتارها و تصمیمهای من دست احساساتمه. اونقدر که حالا چند روزه همسر سابقم مستقیم و غیرمستقیم و با شوخی میگه «بیا برگرد باهم دوباره زندگی کنیم»، دارم خر میشم که دوباره برم! آدم چقدر میتونم خر بشه آخه؟!!
84 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
یکبار هم رفته بودم تلویزیون. شبکه یک. برنامه زنده. فقط 22 ساله بودم و این حضور در تلویزیون برای دختری مثل من که ترم 5 کارشناسی بود، اتفاق و افتخار بزرگی بود. آن سال، توی یکی از جشنوارههای دولتی شرکت کرده بودم. نتیجهاش هم دِرو کردن، چندین جایزه توی
85 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:12
دیگران حکم آینه دارند. حالا اگر تمامِ تو را نشانت ندهند، بخشی از تو را نشانت میدهند که خودت از دیدنشان عاجزی. من تمام وقتهایی که خودم را کامل و بدون سانسور به تماشا مینشینم، وقتهایی است که «من» را روایت میکنم. کلمهها همیشه خودم را به من نشان م
61 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
غم یکدفعه بهسراغ آدم میآید عَزیزُم؛ درست مثل دشمنی ناانصاف که از پشت حمله میکند، زخم میزند و آدم را از پشت، از خودش تهی میکند. غم آمده است عزیزُم و من دارم فکر میکنم اسم امروز باشد: معلوم نیست، چه مرگم شده است؟! غم آمده است عزیزُم اما تو غصهات نباشد. من جز غصهداری و دوستداشتنِ تویِ نادیده که کاری از...
63 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
مونونوکلئوز؛ اسم یک بیماری است. اگر سختتان بود، اسم این بیماری را تلفظ کند، بگویید بیماری بوسه! چون، نامِ دیگری این بیماری، بیماری بوسه است. همینقدر قشنگ و لطیف.
62 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
کتابی میخوانم با عنوان شعر و تجربه؛ اثر ویلهلم دیلتای.نویسنده نوشته است من بنا به این دلایل دارم در شعر گوته عمقپیمایی میکنم.چندباری میخوانم: عمقپیمایی.بعد فکر میکنم اگر این کلمه در ساحت و گفتاری عاشقانه وارد شود، عجب معرکهای میشود.مثلا:محبوبم! تمام آنسالها که خودم را ملزم کرده بودم که عمیقاً روحت ر...
64 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
اگر جایی خواندید یا دیدید که دختری برای تمام سربازهای پست دیدهبانی پایگاه نوژهٔ همدان دست تکان داده است، بدانید من بودم! من! من!
65 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
اسفند بود. باران میبارید. استانبول بودم. من تنها زنی بود که برای بازدید از توپکاپی چتر نداشتم. تمام روز باریده بود. خیس بودم. خیسِ خیس. یکجور خیسی دلچسب از باران. دلم نمیخواستم برگردم هتل. می
66 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
زنانگیهایم را گاهی اضافه میآورم. بخشی را میریزم توی قرمهسبزی. با بخشی دیگر، خانه را تمیز میکنم. با بخشِ دیگر برای گنجشکها غذا میریزم و بخش بزرگترِ زنبودنم را هی مینویسم. بیمخاطب، بیخواننده!
67 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
آدمها بهاعتبار داشتههایشان عزت پیدا میکنند. سرشان را بالا میگیرند. فخر میفروشند و خوشحال زندگی میکنند. آدمها بهاعتبار نداشتههایشان هم به کنجی پناه میبرند. هی گریه میکنند. هی زخمه با سهت
68 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
خواسته بودم اینها را برای کسی بگویم. نگفته بود. کسی نبود برای گفتنم. برای همین نوشته بودم. برای همین مینویسم.چشم که چرخاندم حفرهٔ خالیِ کنار خانهمان را دیدم. پشت دستم را گزیدم و توی دلم گفت: «هی
69 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
نگاه میکنم توی چشمهای خسته و غمگین فروشندههای آخر وقت مترو؛ مخصوصاَ آنهایی که گرد سفیدی روی موهایشان نشسته و محجوبترند.نگاه میکنم به چشمهایشان. غمِ نان و ناامیدی را از چشمهایشان به جان میخرم و برمیگردم خانه.من مدتهاست خستهٔ خودم نیستم.من خستهٔ آدمهام...
70 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 7:19
عیانشدگی چیزِ زیاد معرکهای نیست!چه عیانشدگی جسمی...چه عیانشدگی روحی...عریانی و برهنگی فرصت کشف را میگیرد یا بهتر بگویم: فرصت کشفوشهود را...همین عریانی افراطی و برهنگی باعث میشود آدمها تنبل
ششــم - تاریخ: 1396/12/23 ساعت: 16:10
 مدتهاست از این فرمول برای بررسی رابطههایم استفاده میکنم. شما هم امتحانش کنید...رابطۀ واقعی رابطهای است که در آنمعمولیترین تجربهها و اتفاقات همشگفتانگیز و جذاب و غیرمعمولی باشند. غیر از این، هر چه هست رابطه نیست؛ صرفا یک ارتباط است.#نیکلاس_اسپارکسLet's block ads! (Why?)