باور نمیشه یهروز بهخاطر اون ناناستاپ نامجو گوش بدم!
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
زنگ زده بود درباره یک نامه اداری بپرسد. گفت: ببین! عزیزجان... توی کشویِ اولی کتابخونه، کیف مدارک رو ببین. احتمالا اونجاست.
پشت خط، برای چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد. زن تازه با سکوت مرد یادش افتاد، آنها دیگر خانه مشترکی ندارند، دیگر کتابخانهای وجود ندارد و شش ماه است که بدون هم زندگی میکنند.
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
همه آنچه که از سر گذراندهام یا همچنان میگذرانم، از غمها و شادیها گرفته تا دلخوشیهای کوچک، عاشقیتهای یواشکی و گریههای مکرر در همان لحظهها، نامشان غم یا شادی تکرارنشدنی است. مدتی از وقوعشان که بگذرد، نام تجربه زیسته بر خود میگیرد. تجربههای زیستهای که از من زنِ قصهگویی میسازد که گاهی آنها را کلمه به کلمه بنویسم. تجربههای زیستهای که گاهی نوشته نمیشوند و من همه آنها را گریه میکنم.
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
من هیچچیز نداشتم که به او بگویم. او استاد بلامنازعِ نوشتن و ساختن جملههایی بود که هیچجا و هیچوقتی نشنیده بودمشان. او پیش از من به همه قشنگترین آهنگها دل سپرده بود، کتابهای زیادی خوانده بود، خدای کوچکِ فیلمدیدن بود و زنهای زیادی قبل از من، بیاندازه دوستش داشتند.
من فقط میتوانستم یواشکی و از راه دور دوستش داشته باشم و هر وقت که برایم مینویسد «بوسههای بسیار بر تو» از خوشی، بغض کنم!
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
انتظار میرفت که بعد از جدایی از همه مردان متنفر باشم و تا مدتها دور رابطه با همه مردان را خط بکشم. اما این اتفاق نیفتاد. حتی علاقهام به مردان بیشتر شد یا از همسر سابقمم متنفر نبودم و بیاندازه دلتنگش میشدم.
خلاصهاش، دنیا همانقدر که با حضور زنان قشنگ است، همانقدر هم با حضور مردان قشنگتر میشود.
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
میخوام بگم افسار تمام رفتارها و تصمیمهای من دست احساساتمه. اونقدر که حالا چند روزه همسر سابقم مستقیم و غیرمستقیم و با شوخی میگه «بیا برگرد باهم دوباره زندگی کنیم»، دارم خر میشم که دوباره برم!
آدم چقدر میتونم خر بشه آخه؟!!
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
غم یکدفعه بهسراغ آدم میآید عَزیزُم؛ درست مثل دشمنی ناانصاف که از پشت حمله میکند، زخم میزند و آدم را از پشت، از خودش تهی میکند. غم آمده است عزیزُم و من دارم فکر میکنم اسم امروز باشد: معلوم نیست، چه مرگم شده است؟! غم آمده است عزیزُم اما تو غصهات نباشد. من جز غصهداری و دوستداشتنِ تویِ نادیده که کاری از دستم برنمیآید!
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
مونونوکلئوز؛ اسم یک بیماری است. اگر سختتان بود، اسم این بیماری را تلفظ کند، بگویید بیماری بوسه! چون، نامِ دیگری این بیماری، بیماری بوسه است. همینقدر قشنگ و لطیف.
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
کتابی میخوانم با عنوان شعر و تجربه؛ اثر ویلهلم دیلتای.
نویسنده نوشته است من بنا به این دلایل دارم در شعر گوته عمقپیمایی میکنم.
چندباری میخوانم: عمقپیمایی.
بعد فکر میکنم اگر این کلمه در ساحت و گفتاری عاشقانه وارد شود، عجب معرکهای میشود.
مثلا:
محبوبم! تمام آنسالها که خودم را ملزم کرده بودم که عمیقاً روحت را بپیمایم!
یا
محبوبم!
حالا که خسته از عمقپیمایی لطافتها و ظرائف روحیات به تنهاییام پناه بردهام...
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
اگر جایی خواندید یا دیدید که دختری برای تمام سربازهای پست دیدهبانی پایگاه نوژهٔ همدان دست تکان داده است، بدانید من بودم! من! من!
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری
زنانگیهایم را گاهی اضافه میآورم. بخشی را میریزم توی قرمهسبزی. با بخشی دیگر، خانه را تمیز میکنم. با بخشِ دیگر برای گنجشکها غذا میریزم و بخش بزرگترِ زنبودنم را هی مینویسم. بیمخاطب، بیخواننده!
برچسب:
نویسنده: رویا نصیری